X
تبلیغات
BaroBaxe Mohandesie AaB E 87E Uroumiy

BaroBaxe Mohandesie AaB E 87E Uroumiy

یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست

 بستی از روی محبّت بزنیم

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند...آبرویش نرود.

 

نوشته شده در 92/05/31ساعت 16:58 توسط amin| |


اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند،

همیشه می توانستند تنها نباشند.
نوشته شده در 91/05/31ساعت 12:13 توسط amin| |

زندگی خوردن و خوابیدن نیست 

انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.

زندگی چون گل سرخی است 

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.

یادمان باشد اگر گل چیدیم 

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند.

نوشته شده در 91/05/31ساعت 11:55 توسط amin| |

حالمان بد نیست غم کم می خوریم  ــــ  کم که نه! هر روز کم کم میخوریم
آب می خواهم،‌سرابم می دهند ــــــــ عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب ـــــ از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند ـــــ بی گناه بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست ..........از غم نامردمی پشتم شکست
نوشته شده در 91/01/05ساعت 3:54 توسط Amou| |

 

شب سياه ، همانسان كه مرگ هست
 قلب اميد در بدرومات من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد
 آن شب ،‌رميد قلب من ، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
 در بيكران دور
افتاده بود ،‌ساكت و خاموش ، روي كور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
 در سايه ي سكوت رزي ، پير و سوگوار
 بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
 بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار
 گفتم كه اي تو را به خدا ،‌سايبان پير
 با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟
 كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار
 خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟
 پير خميده پشت ؟
جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟
 يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت
 چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست
 فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت
 بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
 بر سنگ سخت گور
 از بيكران دور
 با جوهر سرشك
 دستي نوشته بود
 آرامگاه عشق

نوشته شده در 90/12/20ساعت 14:8 توسط amin| |

 

1-      علمی که سود ندهد , گنجی است که خرج نشود.

2-      خود شناسی , سودمندترین شناخت هاست.

3-      تجربه بالاتر از علم است.

4-      کار خوب را انجام دهید هر چند کوچک باشد.

5-      روزی که در آن گناه نباشد, عید است.

6-      علم گنج بزرگی است که نابود نمی شود.

7-      دروغ گویی بدترین بیماری است.

8-      خوش اخلاقی عبادت است.

 

نوشته شده در 90/12/16ساعت 23:30 توسط AFshin| |

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود

تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود

چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت

عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر

پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

نوشته شده در 90/12/14ساعت 16:27 توسط amin| |

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را که میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست  .

نوشته شده در 90/12/09ساعت 22:55 توسط AFshin| |

شعر سهراب سپهري 

 

هر كجا هستم، باشم به درك!

من كه بايد بروم!

پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!

من نمي دانم نان خشكي چه كم از مجري سيما دارد!

تيپ را بايد زد!

جور ديگر اما…

كار را بايد جست.

كار بايد خود پول. كار بايد كم و راحت باشد!

فك و فاميل كه هيچ…

با همه مردم شهر پي كار بايد رفت!

بهترين چيز اتاقي است كه از دسته چك و پول پر است!

پول را زير پل و مركز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم كو!

نوشته شده در 90/11/30ساعت 22:12 توسط AFshin| |

 

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد

و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.

ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است

دزد رو به ملا کرد و گفت: من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم

ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.

ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!

روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید.

گوش او را گرفت و گفت :ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

نوشته شده در 90/11/19ساعت 11:30 توسط AFshin| |

 

خانم معلم ریاضی که به یک پسر 7 ساله بنام آرنو ریاضی یاد می داد …ازش پرسید: آرنو اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

بعد از  چند ثانیه آرنو با اطمینان گفت :4 تا!

معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح وآسان رو داشت (3).

خانم معلم ناامید شده بود. او فکر کرد “شاید بچه خوب گوش نکرده است”

او تکرار کرد آرنو: خوب گوش کن آن خیلی ساده است تو می تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

آرنو که در قیافهء معلمش ناامیدی می دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد ” 4 ” …..

نومیدی در صورت معلم باقی ماند. به یادش اومد که آرنو توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید آرنو سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی تونه تمرکز داشته باشه.

در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برق زده پرسید: آرنو اگرمن به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت آرنو؟

معلم خوشحال بنظر می رسید آرنو با انگشتانش دوباره حساب کرد .هیچ فشاری در آرنو وجود نداشت.

ولی یک کم درخانم معلم بود. او موفقیت جدیدی برای آرنو می خواست

آرنو با تامل جواب داد ” 3 “
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از آرنو پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

آرنو فوری جواب داد “  4″ !

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطو آرنو چطور؟

آرنو با صدای کم و با تامل پاسخ داد: “برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم “!!!

نوشته شده در 90/11/14ساعت 0:53 توسط AFshin| |

 

مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:“عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و

چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم”

ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقائ شغلي كه منتظرش بودم

بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن

ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ،

راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار

زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد

همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد..

هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه؟

مرد گفت :”بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم .

اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي؟”

جواب زن خيلي جالب بود…

زن جواب داد: لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم.

نوشته شده در 90/11/09ساعت 11:17 توسط AFshin| |

 

اینجایم

تنهایم

سرنوشت من این بود

تنها دنیا آمدم

تنها میمیرم

از خدا خواستم با من باشد

گفت تو که ارزش نداری

بنده من قبول نکرد با تو باشد

من که خدا هستم با تو باشم

تنها هستم 

غمگین

خدا هم قبولم نکرد از پستی من بود

یا از بزرگی او ندانستم

ندانستم چرا دنیا آمدم

چرا دارم میروم

جهنم جای خوبیست شاید انجا پستی مثل خودم باشد

خودش را از من بهتر نداند

بگوید دوستم دارد

 

نوشته شده در 90/11/06ساعت 11:1 توسط AFshin| |

میگفتم: خودم برات بهترینشو میخرم، کدوم رنگیشو دوست داری؟

میگفت: اوووووووووووووم ، اون آلبالویه

میگفتم: چشم، شما جون بخواه

میگفت: نه نه اون مشکیه

میگفتم: اره اونم قشنگه

میگفت: نه اون یکی...

میگفتم: کدوم

میگفت: اون، پراید هاچبکه، من عاشق هاچبکم

میگفتم: تو که تا دیروز میگفتی عاشق منی؟

میگفت: .............

نذاشت بگه... صاحب نمایشگاهو میگم... اومد داد زد گفت... برید ببینم، دو ساعته لپاشونو چسبوندند به شیشه برا من ماشین انتخاب میکنند...برید... شیشه رو کثیف کردید.

میگفت: بخوره تو سرت اون ماشینات... صاحب نمایشگاهو میگفت... من همه ماشیناتو با یه تار موی عشقم عوض نمیکنم.

میگفتم: .............

...یادم نمیاد ولی به نظرم من دیگه حرفی برا گفتن نداشتم...

نوشته شده در 90/11/05ساعت 23:54 توسط Amou| |

 

آيا به خاطر مي آوري:نام  پنج نفر از ثروتمندترين اشخاص جهان،پنج شخصي که در سالهاي اخير ملکه زيبايي جهان شده اند يا ده نفر از کساني که جايزه نوبل را برده اند و يا حتي ده هنرپيشه اي که اخيراً اسکار گرفته اند.......نسبتاً مشکل است.نگران نباش هيچکس به خاطر نمي آورد

 

 

تشويقها پايان مي پذيرد..........مدالها را گردوغبار فرا مي گيرد..............و برنده ها خيلي زود فراموش مي شوند.............

ولي اکنون ببين آيا به خاطر مي آوري :نام سه معلمي که در پيشرفت تحصيلي تو نقش موثري داشته اند،سه نفر از دوستانت که

در زمان احتياج به تو کمک کرده اند ،يا انسانها يي که احساس خاص و زيبايي را در قلب تو به وجود آورده اند،يا اسم پنج نفر

از کساني که مايل هستي اوقات فراغت خود را با آنها بگذراني.

جواب دادن خيلي بي دردسر و راحت است ،..نيست؟

کساني که به زندگي تو معنا بخشيده اند ،جزو مشهورترين و بالا ترين افراد دنيا نيستند؛ آنها ثروت زيادي ندارند يا مدال و جايزهً

مهمي به دست نياورده اند؛ولي...........آنها کساني هستند که نگران تواند واز تو مراقبت مي کنند؛کساني که مهم نيست چگونه؛

ولي در کنار تو مي ما نند...

مدتي دربارهً آن فکر کن..........زندگي  خيلي کوتاه است........و تو ؛در کدام ليست از کساني که نام بردم هستي؟آيا مي داني؟

نوشته شده در 90/11/04ساعت 18:47 توسط AFshin| |

 

ای آن که تو طالب خدایی به خود آ

 

از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا

 

اول به خود آ چون به خود آیی به خدا

 

  اقرار نمایی به خدایی خدا

 

نوشته شده در 90/10/28ساعت 22:45 توسط AFshin| |

 

کتاب آسمانی ام قرآن! من شرمنده توام! اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هروقت در کوچه مان آوازت بلند میشود٬ همه از هم میپرسند"چه کسی مرده است؟" چه غفلت بزرگی که میپنداریم٬ خدا تو رابرای مردگان ما نازل کرده است!!!

کتاب آسمانی ام قرآن! من شرمنده توام! اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام! یکی ذوق میکند که تو را بر روی برنج نوشته و دیگری ذوق این دارد که تو را فرش کرده و آن یکی به خود میبالد که تو را با طلا نوشته وآن یکی افتخار میکند که تو را در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده! آیا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم؟!!!

کتاب آسمانی ام قرآن! من شرمنده توام! اگر حتی آنان که تو را میخوانند و تو را میشنوند٬ آنچنان به پایت مینشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره!!! اگر چند آیه از تو را با یک نفس بخوانند! مستمعین فریاد میزنند: احسنت!!! گویی مسابقه نفس است!!

کتاب آسمانی ام قرآن! من شرمنده توام! اگر به یک فستیوال مبدل شده ای! حفظ کردن تو با شماره صفحه٬ خواندن تو از آخر به اول! یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟!!! ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند٬ حفظ کنی تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند!

خوشا به حال هرکسی که دلش رحلی ست برای تو! آنانکه وقتی تو را میخوانند آنچنان حظ میکنند که گویی قرآن همین الان به ایشان نازل شده است! آنچه ما با قرآن کرده ایم٬ تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیده ایم!!!

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در 90/10/22ساعت 14:46 توسط Amou| |

          اشک رازی‌ست
                  لبخند رازی‌ست
        
                   عشق رازی‌ست
                                      اشک ِ آن شب لبخند ِ عشق‌ام بود.

         قصه نیستم که بگویی
              نغمه نیستم که بخوانی
                 صدا نیستم که بشنوی
                     یا چیزی چنان که ببینی
                        یا چیزی چنان که بدانی…

            من درد مشترکم
            مرا فریاد کن


درخت با جنگل سخن می گوید
                                     علف با صحرا
                                                       ستاره با کهکشان
                                                       و من با تو سخن می گویم


                                                    نامت را به من بگو
                                                    دستت را به من بده
                                 حرفت را به من بگو
                                 قلبت را به من بده


                                     من ریشه های تو را دریافته ام
                                 با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
                                                                                و دستهایت با دستان من آشناست


                                                       در خلوتِ روشن با تو گریسته ام
                                                 برای خاطر زندگان،

                                        و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
                                  زیباترین سرودها را
                             زیرا که مردگان این سال
                        عاشق ترینِ زندگان بوده اند

 دست ات را به من بده
دست‌های ِ تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم


                                              به‌سان ِ ابر که با توفان
                                              به‌سان ِ علف که با صحرا
                                              به‌سان ِ باران که با دریا
                                              به‌سان ِ پرنده که با بهار
                                              به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های ِ تو را دریافته‌ام
                                 زیرا که صدای ِ من
                                                          با صدای ِ تو آشناست

"شاملو"



نوشته شده در 90/10/22ساعت 14:41 توسط Amou| |

 

با همه ناملایمات زندگی:

یادت باشد که دنیا با تو آغاز می شود

روز با تو ،خورشید با تو گرما می گیرد

نسیم با بوی خوش تو جاری می شود

و بهار برای تو خود را می آراید

یادت باشد که شب بی نگاه زلال تو دلش می گیرد

پرندگان فقط به خاطر تو عاشقانه می خوانند

وقتی نگاه می کنی

چشمی هست که تو را می نگرد

باور کن

نگاه زیبایت و زیبایی نگاه را باور کن

و دنیا را با نگاهت زیباتر کن
نوشته شده در 90/10/18ساعت 17:41 توسط AFshin| |

دانلود کریکت


ادامه مطلب
نوشته شده در 90/10/09ساعت 15:10 توسط yaghmur| |

Design By : Mihantheme